X
تبلیغات
رایتل
مطلب

حالا این بازی واجانِ من بازی می کند، سال های ساله این بازی غیر از من چند  شرکت کُننده بیشتر ندارد.قرار است بزودی در جائی محکم ثبتش کنند،سن بزرگا می گویند این بازی مال این جاست، ثبتش می کنیم یعنی ثبتش می کنند؟همۀ شرکت کنندگان با نگاه های بالازیر نزدیک ترین ابرمی ایستند با حرکت ابر،زیر ابر تا جائی باید حرکت کنندکه قطره ای بیافتد توی چشم یکی،اولین قطره که افتادتوی اولین چشم،اولین قهرمان می شود و بازی تمام.

سن بزرگا می گویند در دویدن روح و جسم یکی می شود ثبتش می کنیم،حتما ثبتش می کنند.امشب تصمیمم را گرفته ام همۀ اینها را به او بگویم.بگویم تو اولین موجودی هستی که دلخوش التماست می کنم بدون ترس،التماس تو نه پریشانی دارد  نه ترس نه پشیمانی.پریشان که نباشی  نه پشیمان و نه ترسو آرامی.آرامم زیادی زیاد،مِهرم ُپربحداعلی انصافم زیادی زیاد.

امشب به او می گویم که این 26 روزی که نگاهم به توئه،پائین که نگاه می کنم دردم می گیرد،امشب هی امشب التماسش می کنم می گم که امکانش هست امشب بزرگترین حاشای تاریخ را من بکنم اگه به شورم نباشی،می گم قبول که خیلی وقتها نیستی،امشب می گم که قراره برم بالای مادرم بالای پدرم باهاشون  شور کنم بهشون میگم که برای زندگی کردن با یه ابر باید چی کرد؟می گم شاید به میلم نباشه ولی به صلاحم هست. زیادی زیاد. 

نوشته شده در دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1388ساعت 05:49 ب.ظ توسط عقیل نظرات (3)|